آخر این تن اسب تُست و این عالم آخُر اوست
تو بقیمت ورای دو جهانی
چه کنم قدر خود نمیدانی
مفروش، خویش را ارزان که تو بس گران بهایی.
حق تعالی میفرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را
خریدم ، که اگر بمن صرف رود و بمن دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو
پیش من اینست ، اگر تو خود را بدوزخ فروشی ظلم بر خود کرده باشی همچنانک آن
مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و برو کوزهٔ یا کدویی آویخت آمدیم بهانه میآوری که
من خود را بکارهای عالی صرف میکنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و
غیره تحصیل میکنم،آخر این همه برای تست ، اگر فقه است برای آنست تا کسی از
دست تو نان نرباید و جامهات را نکند و ترا نکشد تا تو بسلامت باشی و اگر
نجومست احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق
باحوال تو دارد، هم برای تست و اگر ستاره است از سعد و نحس بطالع تو تعلق
دارد ،هم برای تست ،چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو، چون فرع ترا
چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهاء بوالعجب بی نهایت باشد بنگر که ترا که
اصلی چه احوال باشد، چون فرعهاء ترا عروج و هبوط و سعد و نحس باشد ترا که
اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضرر باشد،که
فلان روح آن خاصیت دارد و ازو این آید فلان کار را میشاید ،ترا غیر این غذای خواب و
خور غذای دیگرست که اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ درین عالم آن غذا را
فراموش کردهٔ و باین مشغول شدهٔ و شب و روز تن را میپروری آخر این تن اسب
تست و این عالم آخُر اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد،او را بسر خود
خواب وخوریست و تنعمّیست اما سبب آنک حیوانی و بهیمی برتو غالب شده است
تو برسر اسب،در آخُر اسبان ماندهٔ و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری
،دلت آنجاست اماّ چون تن غالبست حکم تن گرفتهٔ و اسیر او ماندهٔ. همچنانک
مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف میراند تا هوش با او بود، چون لحظهٔ
مستغرق لیلی میگشت و خود را و اشتر را فراموش میکرد اشتر را در ده بچهٔ بود
فرصت می یافت بازمیگشت و بده میرسید چون مجنون بخود میآمد دو روزه را
بازگشته بود همچنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کردکه این اشتر بلای
منست ازاشتر فروجست و روان شد.
مولانا (از کتاب فیه ما فیه)