چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری ****** که این بازار و این کو را نمی‌دانم نمی‌دانم

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه می‌خواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ، چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین‌کمانم

کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم، در امانم

دلبسته‌ی افلاکم و پابسته‌ی خاک

فواره‌ای بین زمین و آسمانم

آن روز اگر خود بال خود را می‌شکستم

اکنون نمی‌گفتم بمانم یا نمانم

قفل قفس باز و قناری‌ها هراسان

دل‌کندن آسان نیست! آیا می‌توانم؟

 

صدبار لب گشودم و بیرون نریختم ***** خون ها که موج میزند از سینه تا لبم

با آنکه بی دلیل رها میکنی مرا
آنقدر عاشقم که نمی پرسمت چرا؟

در پیچ و تاب عشق،به معنای هجر نیست
رودی ز رود دیگر اگر می شود جدا

خون می خوریم در غم و حرفی نمی زنیم
ما عاشق توایم همین است ماجرا

خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت
گاهی به قدر صبر بلا می دهد خدا

حق با تو بود هرچه بکوشد نمی رسد
شیر نفس بریده به آهوی تیزپا

ای عشق! ای حقیقت باور نکردنی!

افسانه‌ای بساز خود از داستان ما

رشته در دست صورت است هنوز...

با یار به گلزار شدم رهگذری

برگل نظری فکندم از بیخبری

چون دید بتم گفت: که شرمت بادا

رخسار من اینجا و تو درگل نگری؟

مولانا

مابی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای؟

ای جان و ای دو دیده ی بینا چگونه‌ای

وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه‌ای

ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست

ما بی‌تو خسته‌ایم تو بی‌ما چگونه‌ای

عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده **** بازگردد یا برآید، چیست فرمان شما

چون گل پژمرده برروی مزارافتاده ام....

به جهان کی دید صیدی ، که بترسد از رهایی....

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد

مستان ترا ترانه‌ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا

ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

درختی خشک را مانم به صحرا


که عمری سر کند تنهای تنها


نه بارانی که آرد برگ و باری


نه برقی تا بسوزد هستیش را

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم،باده خوردم،خون گرستم،کنجی افتادم

تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک

چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟

تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

با چون منی بغیر محبت روا نبود

یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود

وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود

امروز در میان کدورت نهاده پای

آن روز در میان من و دوست جانبود

کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست

اول حبیب من به خدا بی وفا نبود

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق

آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود

تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت

غم با دل رمیده ما آشنا نبود

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

با چون منی بغیر محبت روا نبود

دوشم نخفت دیده به بالین دل ولی

 مسکین دلم به زحمت مردم رضا نبود

اکنون به کودکی که نبودم اسیر عشق

افسوس می خورم که دلم با خدا نبود

گر نای دل نبود و دم آه سرد ما

بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود

سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار

گر همره ترانه ی ساز صبا نبود

از تو کجا گریزم...

 

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم

وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینه‌ست شش رو

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته

جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را

از دل نه‌ای گسسته از تو کجا گریزم

 مولانا