زهی گناه ،که کفر است توبه کردن از او..... نه پس ،طریقِ گریز و نه پیش، جایِ مقام

شادیی کان  از جهان اندر دلت آید مَخَر

شادیی کان از دلت آید، زهی کان شکر

بازخَر جانِ مرا زین هر دو فَراش ای خدا

پهلوی اصحاب کهفم خوش بِخُسبان بی‌خبر

سایه شادیست غم، غم در پیِ شادی دَوَد

ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر

در پی روزست شب، و اندر پی شادیست غم

چون بدیدی روز  دان کز شب نتان کردن حذر

تا پیِ غم می‌دوی ، شادی پی تو می‌دود

چون پیِ شادی رَوی تو ، غم بود بر ره گذر

یاد می‌کن آن نهنگی را که ما را درکشد

تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر

همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشد

کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در

مولانا

باده خوردی و بر فلک رفتی ...

مست گشتی و بند بشکستی

در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی

بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی

هر ذره‌ای دوان است تا زندگی بیابد

تو ذره‌ای نداری آهنگ زندگانی

گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی

خوش چشمه‌ها دویدی از سنگ زندگانی

در آینه بدیدم نقش خیال فانی

گفتم چیی تو ، گفتا من زنگ زندگانی

اندر حیات باقی یابی تو زندگان را

وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی

آن‌ها که اهل صلحند بُردند زندگی را

وین ناکسان بمانند در جَنگ زندگانی

پایه های نردبان جای اقامت نیست...

 

در آدمی عشقی ودردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صدهزار عالَم

م‍ُلک او شود که نیاساید، و آرام نیابد.این خلق ،بتفصیل در هر پیشه ای و

صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم وطب و غیر ذلک میکنند و هیچ آرام

نمیگیرند زیرا آنچ مقصودست بدست نیامده است، آخرمعشوق را دلارام

میگویند یعنی که دل بوی آرام گیرد ، پس بغیر ، چون آرام وقرار گیرد ؟

اینجمله خوشیها و مقصودها چون نردبانیست و چون پایهای نردبان جای

اقامت و باش نیست از بهرگذشتن است خنک او را که زودتر بیدار و واقف

گردد تا راه دراز برو کوته شود و درین پایهای نردبان عمر خود را ضایع نکند.

مولانا (فیه ما فیه)

لیلی بدست من همچون جامیست، من از آن  جام شراب مینوشم

فرمود که هرک محبوبست خوبست ولاینعکس، لازم نیست که هرک خوب باشد

محبوب باشد ، خوبی جزو محبوبیست و محبوبی اصل است ، چون محبوبی باشد

البتّه خوبی باشد، جزوِ چیزی از کلشّ جدا نباشد و ملازم کلّ باشد .

 

در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر امّا محبوب مجنون نبودند ، مجنون را

میگفتند که از لیلی خوبترانند بر تو بیاریم او میگفت که آخر من لیلی را بصورت

دوست نمیدارم و لیلی صورت نیست ، لیلی بدست من همچون جامیست من از آن

جام شراب مینوشم، پس من عاشق شرابم که ازو مینوشم و شما را نظر بر

قدحست،  از شراب آگاه نیستید. اگر مرا قدح زرّین بود مرصعّ بجوهر و درو سرکه

باشد یا غیر شراب چیزی دیگر باشد مرا آن به چه کار آید ؟ کدوی کهنه شکسته که

درو شراب باشد بنزد من به ازان قدح و از صد چنان قدح.

 

این را عشقی و شوقی باید تا شراب را از قدح بشناسد ، همچنانک آن گرسنه ده

روز چیزی نخورده است  و سیری بروز ، پنج بار خورده است، هر دو در نان نظر

میکنند، آن سیر، صورت نان میبیند و گرسنه صورت جان میبنید، زیرا این نان همچون

قدحست و لذّت آن همچون شرابست در وی و آن شراب را جز بنظر اشتها و شوق

نتوان دیدن ، اکنون اشتها و شوق حاصل کن تا صورت بین نباشی و در کون و مکان

همه معشوق بینی صورت این خلقان همچون جام هاست و این علمها و هنرها و

دانشها نقشهای جامست، نمیبینی که چون جام شکسته میشود آن نقشها نمی

ماند؟ پس کار، آن شراب دارد که در جان قالبهاست و آنکس که شراب را مینوشد و

میبیند که اَلْبَاقِیاَتُ الصَّالِحَاتُ.

مولانا(فیه ما فیه)

آخر این تن اسب تُست و این عالم آخُر اوست

تو بقیمت ورای دو جهانی

چه کنم  قدر خود نمیدانی

مفروش، خویش را ارزان که تو بس گران بهایی.

حق تعالی میفرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را

 خریدم ، که اگر بمن صرف رود و بمن دهید بهای آن بهشت جاودانیست قیمت تو

پیش من اینست ، اگر تو خود را بدوزخ فروشی ظلم بر خود کرده باشی همچنانک آن

مرد کارد صد دیناری را بر دیوار زد و برو کوزهٔ یا کدویی آویخت آمدیم بهانه میآوری که

من خود را بکارهای عالی صرف میکنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طبّ و

غیره تحصیل میکنم،آخر این همه برای تست ، اگر فقه است برای آنست تا کسی از

دست تو نان نرباید و جامهات را نکند و ترا نکشد تا تو بسلامت باشی و اگر

نجومست احوال فلک و تأثیر آن در زمین از ارزانی و گرانی امن و خوف همه تعلق

باحوال تو دارد، هم برای تست و اگر ستاره است از سعد و نحس بطالع تو تعلق

دارد ،هم برای تست ،چون تأمل کنی اصل تو باشی و اینها همه فرع تو، چون فرع ترا

چندین تفاصیل و عجایبها و احوالها و عالمهاء بوالعجب بی نهایت باشد بنگر که ترا که

اصلی چه احوال باشد، چون فرعهاء ترا عروج و هبوط و سعد و نحس باشد ترا که

اصلی بنگر که چه عروج و هبوط در عالم ارواح و سعد و نحس و نفع و ضرر باشد،که

فلان روح آن خاصیت دارد و ازو این آید فلان کار را میشاید ،ترا غیر این غذای خواب و

خور غذای دیگرست که اَبِیْتُ عِنْدَ رَبِّیْ یُطْعِمُنِیْ وَ یَسْقِیْنِیْ درین عالم آن غذا را

فراموش کردهٔ و باین مشغول شدهٔ و شب و روز تن را میپروری آخر این تن اسب

تست و این عالم آخُر اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد،او را بسر خود

خواب وخوریست و تنعمّیست  اما سبب آنک حیوانی و بهیمی برتو غالب شده است

تو برسر اسب،در آخُر اسبان ماندهٔ و در صف شاهان و امیران عالم بقا مقام نداری

،دلت آنجاست اماّ چون تن غالبست حکم تن گرفتهٔ و اسیر او ماندهٔ. همچنانک

مجنون قصد دیار لیلی کرد اشتر را آن طرف میراند تا هوش با او بود، چون لحظهٔ

مستغرق لیلی میگشت و خود را و اشتر را فراموش میکرد اشتر را در ده بچهٔ بود

فرصت می یافت بازمیگشت و بده میرسید چون مجنون بخود میآمد دو روزه ر‌‌‌‌‌ا

بازگشته بود همچنین سه ماه در راه بماند عاقبت افغان کردکه این اشتر بلای

منست ازاشتر فروجست و روان شد.

مولانا (از کتاب فیه ما فیه)

کافری را که کُشد عشق  ز کفار مگیر...

 

نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر

نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر

نه که همسایه آن سایه احسان توام

تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر

شربت رحمت تو بر همگان گردانست

تو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر

نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی دارد

تو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر

نه که لطف تو گنه سوز گنه کارانست

تو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر

نه که هر مرغ به بال و پر تو می‌پرد

تو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر

به دو صد پر نتوان بی‌مددت پریدن

تو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر

خفتگان را نه تماشای نهان می‌بخشی

تو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر

نه که بوی جگر پخته ز من می‌آید

مدد اشک من و زردی رخسار مگیر

نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافت

از جنون خوش شد و می‌گفت خرد زار مگیر

با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنم

چون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر

چشم مست تو خرابی دل و عقل همه‌ست

عارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر

این تصاویر همه خود صور عشق بود

عشق بی‌صورت چون قلزم زخار مگیر

خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردان

تو مرا همتک این گنبد دوار مگیر

من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیر

من به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر

میکده‌ست این سر من ساغر می گو بشکن

چون زرست این رخ من زرِ به خروار مگیر

کفر و اسلام کنون آمد و  عشق از ازلست

کافری را که کشد عشق ز کفار مگیر

بس کن و طبل مزن گفت برای غیرست

من خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر

زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی...

 

رو ترش کن که همه روترشانند این جا

کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا

لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند

لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی

روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا

آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی

ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا

تا که هشیاری و با خویش مدارا می‌کن

چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا

ساغری چند بخور از کف ساقی وصال

چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ

گرد آن نقطه چو پرگار همی‌زن چرخی

این چنین چرخ فریضه‌ست چنین دایره را

بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد

سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما

سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش

سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی

چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی

هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا

ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده‌ایم

ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا

ماه بشنود دعای من و کف‌ها برداشت

پیش ماه تو و می‌گفت مرا نیز مها

مه و خورشید و فلک‌ها و معانی و عقول

سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا

غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش

دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا

مولانا

هر کجا ويران بود آن جا اميد گنج هست .... گنج حق را مي نجويي در دل ويران چرا

دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را

داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را

هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را

جوش نمود نوش را نور فزود دیده را

گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من

من نفروشم از کرم بنده خودخریده را

بین که چه داد می‌کند بین چه گشاد می‌کند

یوسف یاد می‌کند ، عاشق کف بریده را

داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد

بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را

عاجز و بی‌کسم مبین اشک چو اطلسم مبین

در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را

هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب

صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را

چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او

چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را

وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود

پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را....

مولانا

خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم....

 

کاری ندارد این جهان تا چند گِل کاری کنم

حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم

من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد

من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم

دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود

سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم

دکان خود ویران کنم دکان من سودای او

چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم

چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو

چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم

چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم

چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم

چون گشته‌ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم

چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم

زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم

در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم

ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنم

شمع و چراغ خانه‌ام چون خانه را تاری کنم

یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم

دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم

در عشق اگر بی‌جان شوی جان و جهانت من بسم

گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم

دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری

آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم

اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل

لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم

شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها

یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم

الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته

پخته‌ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم

ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر

تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم

پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری

بی‌خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم

قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا

حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم

جاء الصفا زال الحزن شکر الوهاب المنن

ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم

زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم

آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم

زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افق

ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم

الدار من لا دار له و المال من لا مال له

خامش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم

با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره‌ام

چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم