امشب حریفِ خاطره هایت نمی شوم .....

چون باد می روی و به خاکم فکنده ای

آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای

حسن و هنر به هیچ ، ز عشق بهشتی ام

شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ای؟

اشکم دَوَد به دامن و چون شمع صبحدم

مرگم به لب نهاده غم آلود خنده ای

بخت از منت گرفت و دلم آنچنان گریست

کز دستِ کودکی بربایی پرنده ای

بگذشتی و ز خرمن دل شعله سر کشید

آنگه شناختم که تو برق جهنده ای

بی او ، چه بر تو می گذرد سایه، ای شگفت

جانت ز دست رفت و تو بیچاره زنده ای

"هوشنگ ابتهاج"

وقتی غروب میشد....

من زنده بودم اما، انگار مرده بودم 

از بس که روز ها را، با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم اینکه

اوسرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری، در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را، در خود فشرده بودم

درآن هوای دلگیر، وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید ، من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد

وقتی غروب می شد...

کاش آن غروبها را از یاد برده بودم

"محمد علی بهمنی"

و عشق ،   صدای فاصله هاست....

مگر خدا ز رقیبان تو را جدا بکند

عجب خیال خوشی کرده‌ام، خدا بکند

سزای مردم بیگانه را  دهم روزی

که روزگار، تو را با من آشنا بکند

خبر نمی‌شوی از سوز ما، مگر وقتی

که آه سوختگان در دل تو جا بکند

بر آن سرم که جفای تو را به جان بخرم

در این معامله ،گر عمر من وفا بکند

قبول حضرت صاحب دلان نخواهد شد

اگر به درد تو دل خواهش دوا بکند

پسند خواجه ی ما هیچ بنده‌ای نشود

که قصد بندگی از بهر مدعا بکند

طریق عاشقی و رسم دلبری این است

که ما وفا بنماییم و او جفا بکند

کمال بندگی و عین خواجگی این است

که ما خطا بنماییم و او عطا بکند

ندانم این دل صدپاره را چه چاره کنم

خدا نکرده اگر تیر او خطا بکند

به یاد زلف و بناگوش او دلم تا چند

شب دراز بنالد، سحر دعا بکند

فروغی از پی آن نازنین غزال برو

که در قلمرو عشقت غزل سرا بکند