که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم....
به گِرد دل همیگردی چه خواهی کرد، می دانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد ، می دانم
یکی بازی برآوردی که رَخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم
به یک غمزه جگر خستی ، پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم
به حق اشک گرم من ، به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ، ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گَرد برخیزی ز هر بادی نمیگفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم؟
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم گر ،ز جفت و فرد می دانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 21:49 توسط مسلم دیانی
|